- پل مطمئني اونو جايي نديدي ؟
نامه را از جلوي در بر مي دارم و به داخل بر مي گردم و روي مبل جايي براي نشستن به زحمت پيدا مي كنم. 10 دقيقه اي است كه دنبال عينكم مي گردم اما نمي دانم كجاست.
بدون آن نمي تواني بيرون بروي . توی کیفت نگاه کن! آنها برای چند روزت کفایت می کند؟
او هميشه با چشمهايش حرف مي زند.از حرفهاي پل زياد نمي ترسم ولي پشت در بر مي گردم و مطمئن مي شوم كه خوب بسته شده است و قفلش را مي اندازم. اين روزها دماغ هاي بيكار زياد شده است و همه منتظرن از جايي بويي ببرند، مخصوصا اينجا. يك برج 10 طبقه كه كمي شبيه برج جي . جي . بالارد است البته توي فصلهاي ميانه به آخر آن رمان.
روي كناره كتابهاي خيره مي شوم و از روي اسمهاي خيلي بزرگي به سادگي عبور مي كنم. روي كتاب كافكا در ساحل موراكاوي خيره مي شوم . با خوردن بيش از 670 برگ و چندين اديسه موازي كتاب پهني است و جلد شفافي دارد. از داخلش پشت سرم را مي پايم.
هميشه زير نظرت داره ، همه جا ، تا كي مي خواي اينجا حبس شي ، بايد درب را باز كني و آن وقت روي پله ها منتظرت نشته.
حق با پل بود. دارم حسش مي كنم. انگار از آن طرف كتابخانه روي ريل كتابها يك جفت چشم همراه من مي غلطد. يك كتاب بر مي دارم و از جاي خالي اين دندان درون دهاني را كه قصد بلعيدنم را دارد به دنبال يك جفت چشم ، دوربين يا ميكروفون يا دهانه دولولي با بوي باروت ، اما نه، آنجا تنها ديوار است.
اون همه جا دنبالت مياد، حركت مي تواند اميدوارت كند كه در چرخشي دايره وار با آن قرار گيري و مدت گير افتادنمان را عقب بياندازي البته اگر آن هوس نكنه تغيير جهت بده يا بايسته ، اما اينجا توي اين اتاق اولين جايي ست كه دنبالت خواهد آمد.
بر مي گردم و دنبال گمشده ام مي گردم ،با آن كمي وضعيتم بهتر ميشه و مي توانم شفاف تر به آينده نگاه كنم. بايدپيدايش كنم . بايد پيدايش كنم .اين را با خودم زمزمه مي كنم و باز روي ميز به هم ريخته را جستجو مي كنم. جلوي پل ناتوان وا مي روم. اونهم ديگر شاد نيست و با گونه هايي آويزان نگاهم مي كند. مدتهاست كه ديگر ماهي اي براي توليد لجن توي آكواريم ندارد و پل تنها از سطرهاي خودش تغذيه مي كند.
سرم روي كتابخانه مي چرخد. خوشحالم غذايي براي تغذيه دارم و به نشخوار چرخنديات خودم زنده نيستم.
نامه هنوز توي دستم است ولي بدون پيدا كردن عينك نمي توانم حتي نام نويسنده اش را بخوانم. خسته و وا رفته خودم را به زحمت بالا مي كشم تا مثل يك بچه 15 ساله واقعي و تنها روي پيشخوان آشپزخانه بنشينم و به قلعه تحت تصرفم بنگرم كه صداي شكستن چيزي و سوزشي در باسنم يادم مي آورد زنده ام. خوب پيدايش كردم اما... ، خوشحال براي چند ساعتي يك گره داستاني جديد كشفم كرده.
جلوي پنجره مي روم ، از پشت شيشه هاي شكسته عينك شهر توي تارهاي عنكبوت بي جان و مرده افتاده است. شهر تمامن تخريب شده است و شايد من تنها بازمانده حادثه باشم. روي تقويم ساعتم براي ثبت اين لحظه نگاه مي كنم : ساعت 11صبح روز 20 اسفند 87 . دقيقن 2 ساعت از وقوع زلزله 8 ريشتري در شهر ما مي گذرد. احتمالن تنها من مانده ام و پل ...
بر مي گردم و كيفم را باز مي كنم، يك ... دو ... سه ... چهار سرنگ برايم مانده است.خوب اين يعني 2 روز زنگي تضميني. مادرم چند ماه تا موعد به دنيا آمدنم ديگر تحملم را نداشت و من را توي يك آكواريم با يك مشت شيلنگ و سيم و سُرم و دستگاه انداخت و خودش رفت يك سفر دور. تا حالا هم بر نگشته ، نه واسه جشن تولدام ، نه عيد ها و نه حتي واسه تئاتري كه توي جشن پايان دوره مدرسه ابتدايي مان بازي كردم. آره خوب، من هم بازي مي كردم. آن روز من همه چيز رو خراب كردم. قبل از شروع داشتم از ترس مي مُردم. از زير و لاي پرده قبل از باز شدنش جمعيت را مي نگرستم . حتي يادم رفتم دنبال مامانم بگردم اما بابا گفت نتوانسته بود که بیاید. بعد روي صحنه حالم به هم خورد . من روي صحنه نبودم که بعد رفتم روی صحنه. من پشت پرده كنار صحنه با يك چوب و نخ نامرئي يك گلوله پنبه را توي هوا مي چرخاندم و بازيگر نقش اول بايد دنبال آن مي دويد. من نقش باد را بازي مي كردم ولي يك دفعه توي چرخشها تعادلم از دست رفت تا وسط صحنه آمدم و بعد توي صحنه از حال رفتم. حالا من مانده ام و اين سرنگها كه نبايد از من دور شوند.
براي ادامه زندگي 2 روز وقت داشتم. اينجا ديگر حق با پل بود، بايد از اين اتاق خارج مي شدم . شايد توي آزمايشگاه بابا بتوانم از اين سرنگها پيدا كنم.
نمای شهر مثل يك سينما خانگي بسيار بزرگ ديوار رو به تراس را كامل گرفته، نگاهي به شهر مي اندازم اما نه خياباني مانده نه ساختماني ... تنها تلي از تمدن كه من را مثل يك معدن چي به مبارزه مطلبيد. بايد به دنبال دانه دانه روزهاي زندگي ام مي گشتم و آنها را از دل اين تل زباله استخراج مي كردم.